به کلی مناسبت که چون من تنها نیسم نمیگم مناسبتاش رو!
فقط اینو بگم که از ساعت 5 که اومدم خونه دارم مرغ پاک میکنم و شکماشون رو از جوارح بلا مصرف(واقعا مرسی بخاطر این زبان غنی و فراگیر عربی)خالی و با آلوی کیلویی 12 هزار تومان و گوشت چرخ کرده کیلویی 12 تومان و زرشک کیلویی 12 تومان و مرزه و جعفری هر کدام از قرار پری 400 تومان!!! و گردوی کیلویی خدا تومان پر میکنم.
البته گردوهاش وطنی بود!
اما اونم پول خورده دیگه!
چشام باز نمیشن از بس پیاز تو هواس!
مث این تستا که میگن یه نقطه رو نیگا کن و بعدش تن تن پلک بزن تا یه تصویر رو ببینی منم به هر طرف نیگا میکنم مرغ میبینم!
دعا کن فردا گن نزنیم !
تا اومدم بنویسمشون یهو همه خاطره هام اومد جلو چشم
خاطره ها نمیذارن به چیزایی که میخواستم بگم فک کنم!
اما میدونم خسته ام
خیلی
از سنگینی این همه حرف که رو دلم موندن!
از تویی که واسه همه چی دو دو تا میکنی!
از تویی که هر وقت میخوامت نیستی!
از تویی که خیلی منطقی هستی تو عشق!!!
از تویی که حرفام یادت نمیمونه!
از تویی که هنوز نمیدونم دوسم داری واقعا؟!
دوسم داری واقعا؟!
از تویی که نمیدونی واسه چی اسم دهکده ات رو گذاشتم MARCH 4 و زودی اسمشو عوض کردی!
از تویی که نمیدونی چقدر بهت نیاز دارم!
از تویی که واست مهم نیس چقدر بهت نیاز دارم!
از تویی که تو تقویمت و حساب سال ها گیر کردی!
از تویی که تازگیا زود منو قضاوت میکنی!!!
از تویی که دیگه حالمو نمی پرسی!
کاش میپرسیدی!
از تویی که نیستی!
از دست تو!
از دست تویی که به از دست تو گفتنام میخندی همیشه!
چون نمیدونی پشتش چه استیصالی قایم شده!
از دست تویی که بعد از اینهمه وقت هنوز نمیدونی من چقدررررررررر حسودم!
چقد ازت خسته ام!
تو هم با من نبودی!
اما از خودم بیشتر از تو خستم!
از خودم که یه متحجرم که ادای متجددا رو در میارم!
از منی که نمیدونستم چقدر دنیا عوض شده!
چقدر زود عوض شده!
از منی که واقعا نمیدونستم دوره ی هم سنای من دیگه تموم شده!
بخدا نمیدونستم!
بخدا!
نمیدونستم آدما دیگه واسه هم وقت ندارن!
نمیدونستم دماغم خیلی زشته!
نمیدونستم چشما به دیدن گونه هایی که پروتزی نیس عادت ندارن!
یادمه گفتی تو زعفرانیه مینشسن و خیلی خوش تیپ بود.لاغر بود!
نمیدونستم زن باید خوشگل باشه،سفید و کمی چاق،سفید و کمی چاق،فقط مال وقتیه که مست باشی و باهاش قر بدی!
چقدر شکستم!
چقدر شکسته ام!
من نمیدونستم بخدا!
اگه نه به دلم اجازه نمیدادم حتی یه لحظه به با تو بودن فک کنه!
چه برسه که تورو بخواد!!!
از تو
از خودم
از مامانی که اینقدر نازم نکرد تو بچگی که حالم از ناز کردن همه ی آدمای دنیا به هم بخوره!
از بابایی که اینقدر بهم نگفت دوستت دارم که حالم از دوستت دارم گفتنای همه آدمای دنیا به هم بخوره!
از خواهری که عاشق یه هنرمند یه لا قبا شده !
از داداشی که قلب نداره!
نداره!
از غروری که ندارم
از دوستایی که ندارم
از شوهری که ندارم
از خدایی که...!
از ماهیچه ی پاش هیچی نمونده دیگه از بس تراشیدنش!
خیلی به هم ریختم این چند وقت!
اصلا حکمت خدا رو درک نمیکنم!
با بچه ی 4 ساله حال میکنه؟!
میخواد به خودش نزدیکش کنه؟!
یا میخواد از بزرگتراش زهر چش بگیره که میشه " گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری!"
یه چیز جالب برات بگم.رفته بودیم با همکارا دیدن دختر دوستمون.حالش خوب شده بود تقریبا.بعد صحبت از دعا و نذر و ایناها شد منم واسش سفره ی حضرت ابوالفضل نذر کرده بودم.گفتم ایشالا خوبه خوب که شد همتون دعوتین.یهو یکی از همکارای خیلی دور که من کلا 4 بار دیده بودمش برداش گفت : مگه شما به این چیزا اعتقاد داری؟!
بعد من حس کردم که ...ه ام!
چرا بعضیا دهنشون رو هر جور که میخوان به قضاوت باز میکنن؟!
پی نوشت به قولی : من چه تلخم این روزا!
یه شبه تب کرده بردنش بیمارستان فرداش پاش سیاه شده دکترا گفتن عفونت شدیده،باید پاش قطع شه!
داغونم دو روزه!
همش جلو چشمه!
توروخدا براش دعا کن!
یکی از بچه ها بم یه نامه داد گفت یه مشکلی دارم براتون توی نامه نوشتم اگه میشه کمکم کنین.
یکی نیس به من بگه آخه به تو چه؟
تو توی اون مدرسه چیکاره ای آخه؟
دبیر ریاضی؟
دبیر ادبیاتی؟
چای ریزی؟
خطاطی؟
مشاوری؟
شایدم غلط زیادی بکن مدرسه ام اصلا!
خیلی داغون شدم نامشو خوندم.
واقعا دل اینکه متن نامشو اینجا بذارم ندارم چون اونوقت مجبورم دوباره بخونمش!
اما فکر کن!
بعضیا اینقدر دارن که میرن مدرک میخرن بعدم میرن تو قلب تمدن و پیشرفت واسه ما میشن اینکاره!
بعضیام پر از عشق به تحصیل و سرشار از استعداد میمونن بین دو تا خواستگار کارگر و مسافر کش!
فقط واسه اینکه پدر بی پولش مریض بودنش رو بهونه میکنه و قسمش میده که من رو حسرت به دل نذار!
خدایاااااااااااااااااااااااااااا مصلحتتو شکر !
امروز میخوام از یکی از همکارام برات بگم!
نمیدونم تجربه اش رو داشتی یا نه؟ اما معمولا تو عالم همکاری بعد از یه مدت هر چقدم سوسول باشی و اهل کلاس گذاشتن ،رات میارن و یه جو خودمونی ساخته میشه!
اما این وسط آدمای چموش هم زیادن خوب ، که صد البته کسی باشون بر نمیخوره!
این همکارم که الان ذکر خیرشه ، خدای چس کلاسه!
یه شوهر خزی ام داره خدایی ، که اگه ولش کنی با ماشین تا توی دفتر مدرسه میاد که یه موقع خانوم چاقالوش اذیت نشه!
ایش!
خلاصه
امروز این جیگر همه اهل مدرسه! رفته بود جلو آینه ی قدی دفتر وایساده بود و مام تو هم وول می خوردیم و در به در دنبال سنگ پامون میگشتیم که یهو صدای دس زدن اومد!
همه ساکت شدیم ببینیم این خانوم خانوما چشه؟
باورت نمیشه چی شنیدیم ازش!
با کلی عشوه که راسته ی کار آدمای این مدلیه گفت:"هر بار که خودمو توی آینه میبینم ناخودآگاه میاد رو زبونم که ، فتبارک الله احسن الخالقین!"
میتونی تصور کنی که ماها هر کدوم چه جوری خودمون روکنترل کردیم که چشاشو در نیاریم؟!
تازه کاش یه بر و رویی ام میداشت گیس بریده!
البته ، به نظر من اینهمه اعتماد به نفس خیلی هم خوبه!
چیه؟
تو باشی ادب رو رعایت میکنی خدایی؟!
مگه دبیرا آدم نیستن؟
منم حرف زش بلدم بابا!
اما کم!
امروز از نمیدونم کجا اومده بودن بچه هامون رو با Q Q بازی (تفنگ) آشنا کنن!
منم دو ساعت آخر با بچه های انسانی آمار داشتم.چون کلاسم گرفته میشد و منم که حتی یه ثانیه نمیتونم وقت تلف شده داشته باشم از همکار تربیت بدنیمون خواستم که کلاسشو بده به من که برم واسه بچه های سوم تجربی!!!
میدونم.
همین اراجیفی که الان شما گفتین بچه هام تو دلشون بم گفتن!
اما در راه علم باید هر سختی رو به جون خرید دیگه!
(مرده شور بلاگفا رو ببره که 4 تا دونه شکلک نداره!)
خلاصه!
رفتم کلاس و وسط درس دادن بودم که یکی از بچه تنبلا اجازه خواس که بره بیرون!
منم گفتم نه!
ده دقیقه بعدش دوباره اجازه خواس منم که وسط درس بودم گفتم : بشین تا این مطلب تموم شه بعدش برو!
خدایی همش 2 دقیقه از درس مونده بود!
یهو پشتم که به تخته بود دیدم یکی از کلاس رفت بیرون!!!
خشکم زد!
خیلی سخت گیر نیستم تو این مسائل،اما بچه ها خیلی ازم حساب میبرن !
البته بگم ها،خودمم نمیدونم رو چه حسابی!
خلاصه!
عین این فیلما،من گچ به دست،پشت به کلاس مارس مونده بودم،بچه هام نفس نمیکشیدن!
خیلی برام سنگین بود!!!
تو همون یکی دو دقیقه باید تصمیم میگرفتم که وقتی دختره برگشت چی بگم بش؟
باید درسمم میدادم که یعنی برام مهم نبوده،اما واقعا بهم ریختم!
خلاصه بعد از چند دقیقه دختره برگشت و وایساد دم در کلاس که یعنی بشینم یا نه؟!
منم به روی خودم نیاوردم
درس رو ادامه دادم و هی لفت و لیسش دادم تا یه ربعی طول کشید،دختره ام وایساده بود.
درس که تموم شد و نشستم دختره گفت : خانوم بشینم؟!
منم گفتم کجا بودی؟
گفت : بیرون!
منم گفتم برو از دفتر برگه بیار!
( بچه ها وقتی دیر میان سر کلاس باید برن برگه از دفتر بگیرن که خودش 7 تا خان داره!)
دختره ام گفت: من که سر کلاس بودم!
گفتم:پس با اجازه ی کی رفتی بیرون؟!
سرش رو زیر انداخت.گفت بخدا حالم خیلی بد بود!
منم که حساس.دلم سوخت.تخته پاک کن رو دادم دستشو گفتم ببر بشورش.
رفت و وقتی برگشت دیگه بهش هیچی نگفتم.
اما تجربه ی خوبی بود.یکی نیست بگه آی آدم خل! بچه ی مردم مرض نداره که توی 2 دقیقه 10 بار اجازه میگیره!
شاید مار تو پاچشه اصلا!
مگه کلاس پروفسور حسابیه که از هر لحظش باید استفاده کنن بچه های مردم!
حال میکنی چقدر درکم بالاست و چقدر افتاده ام؟! "-: